X
تبلیغات
رایتل
























درد بال شاپرک

روز تاسوعا بود با یکی از بهترین دوستام رفتم قبرستون گفتم شاید آروم شم ! کلی جوون دیدم که پر پر شده بودن خیلی هاشون آشنا بودن!  

یه جوون که با پول کارگری خودش درس خونده بود و مهندس شده بود و 5 ماه بود که ازدواج کرده بود که توی یک تصادف...... 
یه جوون دیگه که با بیماری سرطان از دنیا رفته بود .....   

مریم خانم که به خانواده اش گفته بود مطمئنم فصل بهار میمیرم و همین طور هم شده بود

بابای شیما .... !!!!

آقا بهزاد !!!!!  

دوستم هم می خوند : عجب رسمیه رسم زمونه .......
منم یه وقتهایی خیلی چیزها رو دوست داشتم ولی بعد ها وقتی بهشون رسیدم دیدم ازشون متنفرم !
یه زمونی فکر می‌کردم که خیلی دارم فکر می‌کنم ولی فهمیدم که نه! فکر می‌کردم که خیلی دارم فکر می‌کنم ...
یه زمونی دلم می‌خواست برم خارج ولی فهمیدم که اگه بری خارج باید از خارج هم خارج بشی !یه زمونی دوست داشتم همه را دوست داشته باشم ولی دیدم همه را دوست دارم ولی هیچ دوستی ندارم!
یه زمونی از بس بیکار بودم خسته می‌شدم ولی بعدها از بس کار داشتم خسته می‌شدم! 

یه زمونی داشتم از بعدها می‌نوشتم ولی الان شروع به نوشتن از یه زمونی کردم... 


پ.ن1:سلام
پ.ن2:عاشورا تسلیت !کربلا تو چه سرزمین صبوری بودی! کیست که خودش را یاری کند ؟
پ.ن3: "من " با همه ی این تضاد ها دیگه نمیدونه چجوری باید زندگی کنه !!! همه چی  ترسناک و خسته کننده شده!
پ.ن4: کجایی «سهراب» که ببینی، کم کم دارم قید این«سر سوزن ذوقی» رو هم می‌زنم.... 

 

نوشته شده در 5 دی 1388ساعت 11:23 ب.ظ توسط لب خندون نظرات (4)


 Design By : Pichak