X
تبلیغات
نماشا
رایتل
























درد بال شاپرک

چقدر زود گذشت شبایی که برامون قصه میگفتی تا خوابمون ببره اما ما شیطون تر از این حرفا بودیم.

چقد زود گذشت روزهایی که ما رو میبردی پارک و باهامون بازی میکردی.

بابایی چقد زود گذشت روزایی که هیچ دردی نداشتی

روزایی که به همه دوستام میگفتم بابای من قویترین بابای دنیاس

چقد زود گذشت اون موقع ها که تو قرص نمیخوردی

چقد زود گذشت شبایی که میومدی اتاقمون و پتو رو میکشیدی رومون که سرما نخوریم.

ولی حالا شبا از خواب بیدار میشی که یه قرص بخوری تا خوابت ببره.

آقاجونم دلم تنگ شده واسه اون زمان،دلم میخواد بازم بیاد

بازم بیاد و تو رو سالم ببینم

صدای ناله هاتو از درد نشنوم

قرص خوردنت رو نبینم

آقاجون مهربونم دلم برای خندیدن از ته دلت تنگ شده

ببخش منو اگه دختر خوبی برات نبودم

ببخش اگه اونطوریکه میخواستی نشدم

ببخش اگه ناراحتت میکنم

میدونم مهربونتر از این حرفایی

دستاتو با تمام وجودم میبوسم

و نمیدونم چطور زحماتت رو جبران کنم

فقط میتونم بگم دوست دارم...

روزت مبارک باباجونم

نوشته شده در 17 اردیبهشت 1394ساعت 10:35 ق.ظ توسط لب خندون نظرات (0)

خدایا من برای هیچ چیز اصرار نمیکنم، فقط...

فقط تمام تلاشم رو میکنم

نهایتا هر آنچه تو بخواهی.

نوشته شده در 8 دی 1392ساعت 10:00 ق.ظ توسط لب خندون نظرات (5)

گاهی وقت ها نفر اول شده ای اما به جایگاه دیگران حسرت میخوری

گاهی وقت ها بخاطر جایی که هستی باید شاد باشی

گاهی وقت ها متوجه جایی که ایستاده ای نیستی

گاهی وقت ها نگاه دیگران برایت مهم تر از نگاه خودت به زندگی میشود

گاهی وقت ها صدای دیگران نمیگذارد آنچه را که باید بشنوی

گاهی وقت ها می بازی اما شاید به هدف نزدیک تر شده باشی

گاهی وقت ها داشته هایت بیشتر از ادعایی است که برنده ها دارند

گاهی وقت ها لازم است هر جا که هستی از خودت راضی باشی

نوشته شده در 8 مهر 1392ساعت 05:54 ب.ظ توسط لب خندون نظرات (6)

این روزا چقدر زمان زود میگذره!

اطرافم ده ها کتاب و نوشته و مجله و مقاله چیدم برا خوندن...

چه اندازه عقب هستم این کتابها میدانند!

نوشته شده در 18 تیر 1392ساعت 12:01 ب.ظ توسط لب خندون نظرات (3)

تقوا از تخصص لازم تر است،

این را می پذیرم،

اما...

آن کس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد بی تقوا ست!


شهید مصطفی چمران

نوشته شده در 18 خرداد 1392ساعت 09:54 ب.ظ توسط لب خندون نظرات (1)

هی نگویید "ملت بزرگ"، "ملت نجیب"، ملتی که وارد دروازه های تمدن بشری شده اید!!! ملتی که یکی از 5 قدرت بزرگ دنیا میشوید و یا شده اید!!! ملتی که تا ابرقدرتهای بزرگ اسم شما را میشنوند، پشتشان میلرزد.آیا واقعا اینطور است؟

صراحت داشته باشید، بگویید ملت، بگردید ببینید چه کم داریم؟
چرا اینقدر درمانده ایم؟ چرا با این همه درآمد استثنایی نفتی که طی سی سال گذشته داشته ایم تا یک دلار قیمت نفت کم میشود همه را وحشت میگیرد؟
چرا متوسط کار مفید ایرانیها در روز به زیر 30 دقیقه میرسد؟
چرا کارمندان ادارات در اکثر مواقع پدر ارباب رجوع را در می آورند؟
چرا سن سکته در ایران زیر 40 سال است؟
چرا حجم پرونده های دادگستری افزایش پیدا میکند؟
روزنامه ها را نگاه کنید سراپا تبریک است و تهنیت به مدیران لایقی!!!که هر روز گوشه ای از این مملکت را به رکود میکشند.
تمام تاریخ دادگستری را از بدو پیدایش زیرو رو کنید یک نفر را نخواهید یافت که به جرم کار نکردن و پیش نبردن مسئولیتی که عهده دار بوده محاکمه شود
واحدهای خبری مدام از افزایش آمار قتل و جنایت در سایر کشورها خبر میدهند اما از انتشار خبر جرائم در کشورمان طفره میروند.....
من در کاستی ها و نقصان ها مرزی بین دولت و مردم قائل نیستم وباور دارم محال است سختگیرترین دولت ها هم بتوانند و یا جرات کنند خارج از بستر فکری مردم اقدام به انجام کاری بکنند، باور بفرمایید بزرگواری از خودمان است!...


متن بالا رو از کتاب "جامعه شناسی خودمانی" نوشته حسن نراقی برداشتم.
خیلی خوشحالم که این ترم 3 واحد جامعه شناسی داریم، موضوع جذابیه ! دیدت رو به خیلی رفتارها تو جامعه که قبلا جور دیگه در موردشون فکر میکردی کاملا عوض میکنه!
به شما هم خوندن این کتابو توصیه میکنم، و معرفی قشنگترین کتابی که تابحال خوندین رو تو بخش نظرات به شما محول میکنم(حالا در هر زمینه ای) 

باتشکر.

نوشته شده در 21 فروردین 1392ساعت 10:25 ب.ظ توسط لب خندون نظرات (7)

  1    2    3    4    5  >>

 Design By : Pichak